حمد الله مستوفى قزوينى
307
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
كه پيمان نهاديم در پارسال * كنم حج در امسال بىقيلوقال همان هفتصد تن كه رفتيم پار * بپوييم امسال تا آن ديار » به فرمان شتر بُرد « 1 » هر ده يكى * يكى خاصهء مصطفى بىشكى 6505 ببردند با خويش صد بادپا * سلاح آنچه در كار بودى ورا برفتند بر عزم حج آن سران * چو آگاهى آمد به مكّه از آن همه شهر را بازپرداختند * برفتند و آن كار برساختند به پيغام گفتند : « ما راى جنگ * نداريم و سازيم با تو درنگ تو اسپ و سلاح از چه « 2 » آرى به راه * مگر گشت خواهى ز ما رزمخواه ؟ ( 139 ) 6510 اگر زآنكه دارى به دل راىِ جنگ * جهان بر تو سازيم تاريك و تنگ » نبى گفت : « من نيز از عهد خويش * مبادا كه گيرم جدايى به پيش » به بيرونِ شهر اسپ و ساز نبرد * رها كرد و در شهر شد همچو گرد محمّد كه بودش پدر مَسْلَمه * نگهداشت اسپ و سلاحش همه نبى رفت در شهر و اسلاميان * به احرام بستند يكسر ميان 6515 نبى بر هيونى به تن همچو كوه * همىرفتى اندر ميان گُروه چو عبد اللّه ابن رَواحه به پيش * همىرفت و مىخواند اشعار خويش معانيش كردى دلالت بر آن * شود مصطفى چيره بر كافران نظاره بر ايشان ز هرسو قريش * همى هريكى گفت با قوم خويش كه : « اسلاميان را ز غربت توان « 3 » * نمانده است و هستند بر ره نوان 6520 ز سستى همانا به گاهِ طواف * بميرند چندى كنون بىخلاف » نبى چون شنيد اين چنين از قريش * چنين گفت با جمله اصحاب خويش كه : « نيرو ز مردى به كار آوريد « 4 » * به تگ زو « 4 » د اين راهها بسپريد » نمودند نيرو همه مؤمنان * طوافى بكردند چُست آن زمان به كوه صفا و به مروه از اين * همى سعى كردند هركس چنين
--> ( 1 ) ( ب 6504 ) . در اصل : سر برد . ( 2 ) ( ب 6509 ) . در اصل : سلاح ارجه . ( 3 ) ( ب 6519 ) . در اصل : ز عربت نوان . ( 4 ) ( ب 6522 ) . در اصل : كار آورند ؛ . . . بتك رود اين راهها سبرند .